در سایه تحولات شتابزده سیاسی و امنیتی ایران، برخی نهادهای خارج کشوری و از جملہ خود رضا پھلوی تلاشهایی را آغاز کردهاند تا چهرههایی چون رضا پهلوی، فرزند شاه مخلوع ایران، را به عنوان گزینهای برای رهبری دوران گذار معرفی کنند.
در سایه تحولات شتابزده سیاسی و امنیتی ایران، برخی نهادهای خارج کشوری و از جملہ خود رضا پھلوی تلاشهایی را آغاز کردهاند تا چهرههایی چون رضا پهلوی، فرزند شاه مخلوع ایران، را به عنوان گزینهای برای رهبری دوران گذار معرفی کنند.
اما چنین طرحهایی نه تنها با واقعیتهای سیاسی و تاریخی ایران در تضاد است، بلکه بیتوجهی آشکاری به خواست و هویت ملتهای غیر فارس محسوب میشود که طی یک قرن گذشته تحت ستم ساختارهای استبدادی و نژادمحور تهرانمحور قرار داشتهاند.
رضا پهلوی، نه تنها هیچگاه از جنایات پدر و پدربزرگش در قبال ملتهای غیرفارس اعلام برائت نکرده، بلکه خود را وارث همان گفتمان ملیگرایانه پانایرانیستی و سلطنتطلبانه میداند. گفتمانی که با محوریت برتری فرهنگ و زبان فارسی، دیگر ملتهای ساکن در ایران همچون بلوچها، عربها، ترکها، کردها، ترکمنها، لرها و گیلکها را هدف یک پروژه آشکار «یکسانسازی اجباری» قرار داده است. رضا پهلوی در تمامی موضعگیریهای عمومی خود از بهکار بردن واژه «ملتهای ایران» یا پذیرش چندملیتی بودن کشور خودداری کرده و همواره در مدار گفتمان تکملت، تکزبان و تمرکزگرایی اقتدارگرا حرکت کرده است.
پدر او، محمدرضا شاه، و پدربزرگش، رضا شاه، عاملان مستقیم سرکوبهای خونینی در خوزستان، کردستان، بلوچستان، آذربایجان و سایر مناطق غیر فارس بودهاند. از کوچ اجباری و مصادره زمینهای قبایل عرب و بلوچ، تا اعدام رهبران محلی و ممنوعیت زبانهای مادری، سلطنت پهلوی بنیانگذار همان نظام نژادپرستانهای بود که جمهوری اسلامی وارث آن شد. در این سیستم، منابع طبیعی و انسانی مناطق غیر فارس به نفع مرکز استخراج شد و پروژههای توسعهگرا همگی در تهران و چند شهر فارسنشین متمرکز گشت. رضا پهلوی اما هرگز در قبال این گذشته تاریک، نه عذر خواست، نه انتقاد کرد و نه تلاشی برای بازسازی اعتماد ملتهای سرکوبشده انجام داد.
از نظر مدیریتی نیز، رضا پهلوی فاقد هرگونه سابقه اجرایی است. او نه سابقهای در مدیریت کلان دارد و نه حتی در سطح اداره یک انجمن یا نهاد مدنی حضور داشته است. در عمر خود حتی یک روز تجربه کار حرفهای در نظامهای مدیریتی نداشته، و هیچ برنامهی عملی مشخصی برای اداره یک کشور پیچیده و چندملیتی ارائه نداده است. این در حالیست که ایران کنونی با مجموعهای از بحرانهای امنیتی، اقتصادی، اجتماعی و زیستمحیطی روبروست که تنها با درک عمیق از تنوع و پیچیدگی ملتهای ساکن در آن قابل حل است.
ادعای نمایندگی کل ایران توسط رضا پهلوی، بر مبنای یک روایت جعلی پانایرانیستی بنا شده که واقعیت جمعیتی و تاریخی ایران را انکار میکند. برآوردهای مستقل نشان میدهند که ملتهای غیر فارس بیش از ۷۰ درصد جمعیت را تشکیل میدهند، با این حال از حقوق زبانی، آموزشی، فرهنگی و سیاسی پایهای محروم ماندهاند. این ملتها نه تنها قربانی تبعیض سیستماتیکاند، بلکه هرگونه تلاش برای احقاق حق آنان در قالب فدرالیسم، خودمختاری یا آموزش به زبان مادری با برچسب «تجزیهطلبی» سرکوب شده است. رضا پهلوی نیز در همین چارچوب گفتمانی حرکت میکند و هیچگاه از حق تعیین سرنوشت ملتها سخن نگفته است.
طرح حمایت از رضا پهلوی به عنوان «آلترناتیو از بالا»، نه تنها غیر دموکراتیک بلکه ادامه همان سنت تحقیرآمیز سیاسی است که ملتهای دربند را شایسته مشارکت در سرنوشت خود نمیداند. تجربه تاریخی ملتهای تحت استعمار داخلی نشان داده است که هیچگونه راهحل از بالای سر ملتها و بدون مشارکت مستقیم آنان به نتیجه نخواهد رسید. برعکس، چنین طرحهایی، با تحریک خاطرهی تاریخی سرکوب، مقاومتهای گستردهتر و بحرانهای عمیقتری را در پی خواهد داشت.
خلاصہ
رضا پهلوی نه پایگاهی در میان ملتهای غیر فارس دارد، نه مشروعیت اخلاقی برای رهبری دارد، نه سابقه اجرایی، نه صداقت تاریخی. حمایت از چنین چهرهای، بازتولید نظم استبدادی، مرکزگرایانه و نژادپرستانهای است که اساساً عامل بحران فعلی ایران بوده است. آینده این سرزمین تنها از مسیر بازشناسی ملتها، احترام به هویتهای گوناگون، و ایجاد ساختارهای دموکراتیک و غیرمتمرکز ممکن خواهد بود — نه با تکیه بر چهرههایی که نماینده گذشتهاند.